اون مثل کوه بود ولی نمی دونست که کوه بد تر از اینه که آب باشی چون آب وقتی خورد میشه انگار نه انگار ولی کوه سخت خورد میشه ولی وقتی خورد شد دیگه به حالت اولش بر نمی گرده و اون همون کوهی بود که خورد شد.
دخترک عشق رو قبول نداشت و آخه عشق با منطقش جور در نمی اومد پسرایی رو که بهش می گفتن عاشقشن رو دروغگو می شناخت و اعتقاد داشت همه این حرفا الکیه ولی یه روز خودشم این حس رو درک کرد.یه ماه بیشتر نبود که پسرک رو میشناخت یا به عبارتی بگم نمیشناخت فقط چند ساعت سر کلاس میدید ولی بدون اینکه بدونه عشق پسر تموم وجودش رو پر کرد و کل لحظه هاش شد کسایی که از عشقش خبر داشتن می خواستن ببینن اون چه جور پسریه که دخترک عاشقش شده .همه باهاش حرف میزدن که پسر رو فراموش کنه ولی اون نه می خواست و نه میتونست.دخترک روز به روز علاقش بیشتر میشد تا جایی که یه دفتر درست کرده بود و همه اتفاقاتی رو که توی روز براش می افتاد رو برای پسرک می نوشت.توی کلاس دخترک و دوستش مدام در مورد اون پسر می نوشتن که کاش نمی نوشتن یه روز پسرک از دخترک جزوه خواست و دخترک جزوش به پسرک داد غافل از اینکه یکی از نوشته هایی رو که در مورد پسرک بود پاک نکرده بود یعنی اصلا یادش نبود که بخواد پاک کنه.خلاصه جزوه رو داد. روز بعد دوست دخترک بهش گفت راستی اون روز توی اون جزوه داشتیم می نوشتیم. پاک کردی؟ یه لحظه همه چیز برای دخترک تموم شد آخه یادش رفته بود پاک کنه.دوستش فرستاد تا به پسرک بگه که اگه ممکنه اون نخونه.
دوست دخترک : ببخشید آقای پسرک، دخترک یه نوشته توی جزوه...
پسرک حتی نذاشت که حرفش تموم بشه و گفت: بله خوندم
دوست دخترک: خوب نظرتون؟(آخه توی نوشته ها به خاطر اینکه اگه کسی دید نفهمه اسم پسرک رو نمی آوردن و فقط اول اسمش بود ( م ) که توی کلاس دو نفر بودن که با م شروع میشد و پسرک فکر کرده بود که منظور دخترک اون یکی م هستش خلاصه بالاخره پسرک متوجه شد که خودشه ولی به دوست دخترک گفت که باید یه فرصت مناسب پیش بیاد اونا با هم صحبت کنن و از این حرفا . چند روز یا به عبارتی دو هفته بعد از این اتفاق دخترک بهترین روزای عمرش رو میگذروند.دو هفته گذشت و از اون فرصت مناسب هیچ خبری نبود دخترک هر روز بیشتر به این نتیجه می رسید که پسرک ازش خوشش نمی اد.خلاصه بعد از دو هفته یه روز یه پسری به دخترک پیشنهاد داد دخترک نمی خواست با اون پسر دوست بشه یعنی با هیچ کس دیگه ای نمی خواست باشه آخه اون یکی دیگه رو دوس داشت.به اون پسر جواب منفی داد مثل همه پسرایی که توی اون مدت بهش پیشنهاد دادن و همشون یه جواب رو گرفتن و اونم این بود که من یکی دیگه رو دوس دارم نمی تونم با شما دوست بشم. بعد از این جواب دخترک با دوستش حرف می زد که دوستش بهش گفت اگه پسرک دوست داشت بعد از 2 هفته یه کاری می کرد راستم می گفت یهو دوست دخترک پا شد و رفت به پسرک گفت که دخترک گفته من فراموش کنید دخترک تا این فهمید زد زیر گریه دختری که 3 سال بود گریه نکرده بود دختری که قبل از 3 سال هم حتی مامانش خیلی وقت بود گریه هاشو ندیده بود و حالا انقدر ناراحت بود که جلوی همه زد زیر گریه خیلی بد شد خیلی تابلو شد.از این طرف اون پسری که به دخترک پیشنهاد داده بود کاری کرد که دخترک مجبور شد قبول کنه. پسر اون شب بیمارستان بود.خلاصه دخترک بزرگترین تصمیم اشتباهش رو گرفت و اونم این بود که از ترس این که یه نفر به خاطرش چیزیش بشه قبول کرد با اون پسر دوست بشه فرداش رفتن دانشگاه و همه جریان دوستی اونا رو فهمیدن حتی پسرک. دخترک داشت شیرینیه تولد دوست جدیدش رو پخش می کرد به همه تعارف کرد تا به پسر رسید سرش پایین بود نمی تونست پسرک رو نیگا کنه از درون داشت متلاشی میشد و به هر زحمتی بود خندید تا کسی غمش رو نفهمه پسرک خیلی آروم و با آرامش شیرینی برداشت و تشکر هم کرد. دوست جدید دخترک جریان عشق اون می دونست و فهمید که دخترک چرا ناراحته از اون روز به بعد کار دخترک گریه بود طوری که یه روز هر کس اومد آرومش کنه نشست پا به پای دخترک گریه کرد و بعد از نیم ساعت ده نفر دور هم داشتن گریه میکردن.دخترم دقیقا بعد از 2 روز با دوست جدیدش به هم زد ولی چه فایده؟ زمانی که باید خوب فکر میکرد نکرده بود و حالا پشیمون بود نتونست طاقت بیاره و دوباره با پسرک حرف زد امیدوار بود همه چیز درست بشه ولی پسرک بهش گفت: مگه شما نگفتید فراموش کنم؟ منم فراموش کردم.
همین؟ فراموش کردم؟ شنیدن این حرف برای دخترک خیلی سخت بود ولی به روش نیاورد.ولی دخترک هر کاری میکرد نمیتونست پسرک رو فراموش کنه اون همچنان برای پسرک می نوشت ولی دیگه مثل قدیم نه آخه وقتی با اون یکی پسر دوست بود یکی از دوستاش تمام نوشته هاش پاره کرد با پاره شدن هر صفحه از اون دفتر انگار قلبش تیکه تیکه میشد ولی اون نا امید نشد بازم نوشت و نوشت یه روز دوباره غرور بی خیال شد و رفت و به پسر گفت که کارش داره و خداییش پسرک هم خیلی مودبانه قبول کرد.اون روز دخترک همه چیز برای پسرک تعریف کرد ولی پسرک نتونست درک کنه . نتونست درک کنه که دخترک چرا با اون پسر دوست شد و البته حق هم داشت هر کسی باشه درک نمی کنه.پسر رفتار خیلی بدی با دخترک داشت آخه می دونست که دخترک غرورش براش مهمه و از همین نقطه ضعف دخترک استفاده کرد و تا می تونست دخترک رو خورد کرد شاید می خواست کاری بکنه که دخترک فراموشش کنه و البته تونست ولی فقط یه روز دخترک به مدت یه روز تونست پسرک رو فراموش کنه ولی فقط همین. اونا با هم قرار گذاشتن که در حد دوستای دانشگاهی باشن و دخترک هم واقعا جریان دوستی با پسرک رو فراموش کرد البته این دلیل نمی شد که اون دوس نداشته باشه ولی دیگه نمی خواست بیشتر خورد بشه.با همه اینا خیلی با هم رسمی شده بودن تا اینکه یه اتفاقاتی افتاد . پسرک از یکی خوشش می اومد و به دخترک گفت تا براش یه کارایی بکنه دخترک هم هر کاری می تونست برای پسرک کرد بقیه تعجب می کردن به دخترک می گفتن یه کاری بکن که نشه ولی دخترک داشت خودش جای پسرک می ذاشت خوب اونم از یکی دیگه خوشش می اومد و این حقش بود که به اون دختر برسه.ولی نشد این بار جاها عوض شد پسرک جای دخترک بود و اون دختر جای پسرک بعد از این جریان یکم با هم صمیمی تر شدن. دخترک خیلی دوست داشت که هم با پسرا و هم با دخترا صمیمی باشه با دخترا که مشکلی نداشت ولی با پسرا یکم مشکل داشت آخه متاسفانه همه جریان عشق اون میدونستن (همه پسرا) و دخترک فکر میکرد که وقتی با پسرا حرف میزنه اونا فکر نکنن دختره از اونایی که نسبت به همه همچین حسی داره ولی فکر می کرد که دقیقا این فکر رو میکنن آخه خود پسرک هم بهش گفت که اون جو گرفته و از آزادیش داره سو استفاده میکنه ولی دخترک براش هیچ فرقی نداشت چون یه دونه بچه بود و توی خانواده ای بود که آزادی فوق العاده زیادی داشت ولی اون اینطوری فکر میکرد حتی وقتی دخترک بهش گفت که اونا توی خانوادشون از این حرفا ندارن به نشانه این که باور نکرده گفت شماره بابات بده باهاش حرف بزنم خلاصه دخترک از فکری که بقیه پسرا ممکن بود داشته باشن می ترسید ولی سعی می کرد عادی باشه انگار نه انگار و خداییش هم پسرای کلاسش فوق العاده با جنبه بودن. خلاصه اونا با هم صمیمی تر شدن تا اینکه یه روز دخترک از پسرک داشت سوال می پرسید که یهو به ذهنش رسید که پسرک هنوزم همون نظر رو داره؟ و از پسرک پرسید که نظرش عوض نشده؟ و اونم جواب نداد پسرک جریان دوست دخترش رو گفت البته دخترک نفهمید که منظور پسرک چی بود ولی نمی دونست چرا از اینکه اون این حرف رو میزد ناراحت نمیشد و مدام ته دلش دعا میکرد که اونا با هم خوشبخت بشن.شادی دخترک توی شادی پسرک بود وقتی اون دختر رو دوس داشت پس دخترک هم خوشحال بود.ولی دخترک به خودش قول داد که با کسی دوست نشه و نشد بعد از این جریان پیشنهاد زیاد داشت ولی نشد دوست نداشت با کسی دوست بشه و دوست داشت تنها باشه خودش با خودش و همچنان تنهاس البته تنها که نیست خودش داره پسرک به دخترک گفته بود که دخترک بچس و دخترک داشت تمرین می کرد بزرگ بشه بزرگ شدن یعنی سنگ شدن یعنی بی رحم شدن یعنی دیگه از ته دل نخندیدن و دخترک داشت تمرین میکرد بزرگ بشه البته تا اون جریان همه به دخترک میگفتن که بزرگه و اون کسی بود که همه بهش می گفتن که خوش به حالش که عاشق نمیشه ولی شد و دوباره داشت تلاش میکرد به حالت عادیش برگرده همون دختری که هیچ کس براش مهم نبود دخترک با خودش فکر میکرد که نکنه آه کسایی که دوسش داشتن و اون عشق هیچ کدوم درک نکرد باعث شده باشه که این اتفاق براش بی افته؟ نمی دونست ولی بهتر بود همون دخترک قدیم میشد همونی که براش هیچ کس مهم نبود گرچه براش سخت بود آخه هر کاری می کرد اون پسرک هنوز براش مهم بود و دوست داشت یه کاری بکنه ولی خودشم میدونست که کاری نمیشه کرد و بالاخره دیر یا زود اون پسرک میرفت و اون می موند پس بهتر بود که پسرک رو فراموش کنه ولی نه اینکه نمی تونست نمی خواست که فراموش کنه امیدوارم پسرک هر جایی هست همیشه خوش باشه و امیدوارم که دخترک هم از این حالت خلاص بشه
با آرزوی بهترین ها برای همه
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه
گرچه مثل این داستان زیاده
امیدوارم همه عاشقا به عشقشون برسن
دوستون دارم صبا